سفارش تبلیغ
صبا
تخت جمشید
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  •  Atom 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • در یاهو
  • تصاویری از بلیط های قدیمی ورود به تخت جمشید ، پاسارگاد و موزه تخت جمشید

     




    محمد ::: یکشنبه 94/2/20::: ساعت 4:14 عصر

    آزاد منشی و لوح بزرگ کوروش هخامنشی، الگوی جهان آنروز و امروز است. منشور او که درسال 1879 میلادی توسط (هرمز رسام) ، باستان شناس در شهر بابل کشف شد و (سرهنری لاولینسون) ، موفق به رمزگشایی آن شد، میگوید:" هنگامی که من با صلح به بابل درآمدم، تخت پادشاهی  را در جشن وشادمانی مردم آنجا پایه گذاشتم ... سربازان من با صلح ودوستی در شهر بابل به گردش درآمدند ... من برای صلح کوشیدم ... من بیگاری و برده گی را برانداختم ... خانه ها و معابد ویران آنان را آباد ساختم" ، نشان از بی سابقه بودن و آزاد اندیشی او دارد. در همین حال کتیبه های پادشاهان آنروزگاران حاکی از خونریزی و قتل مردمان بیگناه دارد .

    کتیبه ای از آشور نصی پال

    به گینایو حمله بردم و آنرا تصرف کردم 600 نفر از جنگاوران دشمن را بیدرنگ سر بریدم 3000 نفر اسیر را زنده طعمه آتش کردم. اسیران دیگر را پوست کندم و از دروازه اصلی شهر آویزان کردم .

    کتیبه ای از سناخریب ، پادشاه ماد

    وقتی بابل را گشودم و آتش زدم نهر فرات را که روان بود، روی شهر باز کردم تا ویرانه های باقی مانده آنجا را نیز آب ببرد .

    کتیبه ای از بخت النصر

    به فرمان من، صد هزار چشم درآورده شد و صد هزار قلم پا را شکستند . من با دست خود چشم فرمانده دشمن را درآوردم و هزاران پسر و دختر را در آتش سوزاندم . خانه ها را ویران کردم که دیگر هیچ بانگ زندگی از آن برنخواست .

    کتیبه ای از آشور بانی پال

    من آرامگاه نخستین و آخرین پادشاهی را که از آشور و عشتر خدایان من نترسیده و پدرانم را به ستوه آورده بودند ویران و با خاک یکسان کردم و آنها را در معرض خورشید قرار دادم. استخوانهایشان را به آشور بردم. مردگانش را دچار عذاب ساختم. آنان را از پیشکشی غذا و شراب به خدایان، محروم نمودم. در مدت یک ماه و سی وپنج روز سفر، کشور عیلام را به کلی ویران کردم و به رویشان نمک و سهیلو (نوعی گیاه خاردار) پاشیدم. خاک شوش، مرکتد، هلته مش و دیگر شهرهایشان را به توبره کشیدم و به آشور بردم. سر و صدای مردم، صدای پای گاوان و گوسفندان و فریاد های خوشحالی را از کشتزارهایشان دور ساختم. دستور دادم گورخر و غزال و انواع حیوانات وحشی و جانوران صحرایی را به میانشان رها کنند تا در آنجا مثل خانه خودشان زندگی کنند .

    حال سنجش دو فرهنگ باستانی پارس و آشور بر عهده انسانهای نیک اندیش و دادگر

     

     

     



    محمد ::: سه شنبه 87/8/14::: ساعت 2:25 صبح

    *

    محمد ::: سه شنبه 87/7/16::: ساعت 1:55 عصر

    یکی از کتیبه های با شکوه داریوش بزرگ، کتیبه ای است در نقش رستم در حوالی تخت جمشید. این کتیبه با بیانی ساده و بی پیرایه، شکوه و بزرگی و نیرومندی و پارسایی و ایمان داریوش بزرگ را نشان میدهد :

    اهورامزدا این دیار را پریشان و درهم شده دید، مرا به شاهی آن برگماشت، به یاری وی، من نظم و امنیت را در آن برقرار ساختم و چنان شد که فرمانم بی چون و چرا، در همانجا اجرا گشت. هرگاه بر آنی که در یابی، کشورهایی را که من زیر فرمان آوردم چند است و چون، به پیکرهایی بنگر که تخت مرا میبردند و آنگاه است که خواهی دریافت نیزه سپاهی پارسی تا چه دور دست رفته است. آنچه را که کردم همه با یاری و تایید اهورامزدا بود. اهورامزدا یاریم کرد و من موفق شدم. اهورامزدا مرا و خاندانم را و این کشور را حفظ کند.

    ای مردمان با فروتنی و ادب، فرمان اهورامزدا را گردن نهید .

     



    محمد ::: جمعه 87/7/12::: ساعت 10:47 عصر

    هخامنشیان عادت باستانی کوچ کردن را فراموش نمی کردند و معمولا همه سال را در یک جا به سر نمیبردند، بلکه بر حسب اقتضای آب و هوا، هر فصلی را در یکی از پایتختهای خود سر میکردند. در فصل سرما، در بابل و شوش اقامت داشتند و در فصل خنکی هوا به همدان میرفتند که در دامنه کوه الوند بود و هوای لطیف و تازه و خنک داشت .

    این سه شهر، پایتخت به معنی اداری و سیاسی و اقتصادی بودند، اما دو شهر دیگر هم بودند که پایتخت آئینی هخامنشیان بشمار میرفتند. یکی پاسارگاد که در آنجا، آیین و تشریفات تاجگذاری شاهان هخامنشی برگذار میشد و دیگری پارسه که برای پاره ای تشریفات دیگر بکار میرفت. این دو شهر، زادگاه و پرورشگاه و به اصطلاح گهواره پارسیان بشمار میرفت و گور بزرگان و نام آوران آنان در آنجا بود و اهمیت ویژه ای داشتند.

    البته از این دو، تخت جمشید بیشتر اهمیت داشته است و به همین دلیل، اسکندر مقدونی آنرا به عمد آتش زد تا گهواره و تکیه گاه دولت هخامنشی را از میان ببرد و به ایرانیان بفهماند که دیگر دوره فرمانروایی آنان به سر آمده است .

    نام اصلی این شهر، پارسَه بوده است که از نام قوم پارسی آمده است و آنها ایالت خود را هم به همان نام پارس میخواندند. پارسه به همین صورت در سنگ نبشته خشایارشاه بر جرز درگاههای دروازه همه ملل نوشته شده است و در لوحه های عیلامی مکشوفه از خزانه و باروی تخت جمشید هم آمده است.

    یونانیان از این شهر بسیار کم آگاهی داشته اند، به دلیل اینکه پایتخت اداری نبوده است و در جریان تاریخ سیاسی که مورد نظر یونانیان بوده، قرار نمیگرفته است.

    بعضی گمان کرده اند که در برخی از نوشته های یونانی، از پارسه به صورت پارسیان و یا شهر پارسیان نام رفته است، اما این گمان مبنای استواری ندارد .



    محمد ::: شنبه 87/6/16::: ساعت 1:59 صبح

    نام مشهور غربی تخت جمشید، یعنی پرسه پولیس، ریشه غربی دارد. در زبان یونانی، پرسه پولیس و یا صورت شاعرانه آن(پِرسِپ توُلِس) لقبی است برای(آتِنِه)، الهه خرد و صنعت و جنگ و ویران کننده شهرها معنی میدهد. این لقب را (آشیل)، شاعر یونانی سده پنجم ق.م. ، در چکامه مربوط به پارسیان، به حالت تجنیس و بازی با الفاظ در مورد شهر پارسیان بکار برده است.

    این ترجمه نادرست عمدی، به صورت ساده تر یعنی پرسه پولیس، در کتب غربی رایج گشته و از آنجا به مردم امروزی رسیده است. خود ایرانیان نام پارسه را چند قرن پس از برافتادنش، فراموش کردند. چون کتیبه ها را دیگر نمیتوانستند بخوانند و در دوره ساسانی، آنرا(صدستون) میخواندند. در دوره های بعد، در خاطره مردم پارس، صد ستون به چهل ستون و چهل منار تبدیل شد.

    پس از برافتادن هخامنشیان، خط و زبان آنها نیز به تدریج نامفهوم شد و تاریخ آنان از یاد ایرانیان رفت و خاطره شان با یاد پادشاهان افسانه ای پیشدادی و نیمه تاریخی کیانی در هم آمیخت و بنای شکوهمند پارسه را کار جمشید، پادشاه افسانه ای که ساختمانهای پرشکوه و شگرف را به او نسبت میدادند، دانستند و کم کم این نام افسانه ای را بر آن نهادند .

     



    محمد ::: جمعه 87/6/8::: ساعت 1:43 صبح

    لوحه سنگی در سی و سه کیلومتری کانال سوئز در محلی بنام شلوف الترابه در مصر در سال 1866 میلادی کشف شده که مربوط به فرمان داریوش بزرگ در خصوص کندن آبراهی میان نیل و دریای مدیترانه است. این لوحه با خط میخی و به زبان پارسی باستان، ایلامی و بابلی است.

    ترجمه آن به قرار زیر است :

    ( بغ بزرگی است اهورامزدا که آن آسمان را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که داریوش را شاه کرد، که به داریوش شاه کشوری را که بزرگ و دارای مردان خوب و اسبان خوب است ارزانی فرمود )

    ( داریوش شاه گوید: من یک پارسی هستم از پارس، مصر را گشودم و فرمان دادم اینرا بکنند. از رودخانه ای بنام نیل که در مصر جاری است تا دریایی که از پارس میرود )

    ( پس آن آبراهه کنده شد، چنان که فرمان دادم و کشتیها از مصر از میان این آبراهه، به سوی پارس روانه شدند، چنان که خواست من بود .



    محمد ::: چهارشنبه 87/6/6::: ساعت 5:19 عصر

    از همان روز که خشایارشاه در سالامیس شکست خورد، معلوم بود که روزی یونانیان، دولت پارس را به مبارزه خواهند کشید. به محض اینکه یونانیان کسی چون اسکندر را پیدا کردند که بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند به این کار برخاستند. اسکندر، بی مقاومتی از هلسپونت گذشت. چه آسیاییان قشون مرکب از 30000 پیاده و 5000 سواره وی را به چیزی نمیگرفتند. سپاهی 40000 نفری از پارس کوشید تا اسکندر را در مقابل رود گرانیکوس متوقف سازد. در این نبرد از یونانیان 115 نفر کشته و از پارسیها 20000 نفر کشته شدند. اسکندر تا مدت یکسال رو به جنوب و خاور پیش آمد و بعضی شهرها را میگرفت و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود می آوردند.

     در این اثنا، داریوش سوم اردویی 600000 نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود. برای عبور کردن چنین سپاهی، از پلی که با کشتیها بر روی فرات بسته بودند، پنج روز وقت لازم بود. دستگاه سلطنت را 600 استر و 300 شتر حمل میکردند. چون دو لشکر در ایسوس به یکدیگر برخوردند، با اسکندر بیش از 30000 مرد جنگنده نبود و داریوش سوم از تیره بختی، میدانی را برای جنگ برگزیده بود که جز معدودی ار سپاه بیشمار وی نمیتوانستند به کارزار برخیزند و باقی سربازان، بیکار ماندند. چون آتش جنگی فرو نشست، معلوم شد که یونانیان 450 کشته داده اند و از ایرانیان 110000 کشته شده، که بیشترشان هنگام فرار از ترس به این پایان رسیده بودند. اسکندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی که از کشتگان ساخته شده بود، از نهری گذشت.

    داریوش سوم، زن و مادر و دو دختر و ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و فرار کرد. پس از آن اسکندر برای آنکه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر کند، با فراغ خاطری که متهورانه مینمود آرام گرفت. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شکل دسته جمعی برای خوشامدگویی به اسکندر از شهر بیرون آمدند و شهر را با هر چه طلا داشت به وی تقدیم کردند. داریوش سوم به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح کرد و وعده داد که اگر، مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، 10000 تالنت طلا به اسکندر بدهد و یکی از دخترهای خود را به او تزویج کند و تسلط وی را در تمام نواحی واقع در مغرب فرات به رسمیت بشناسد. پارمنیون، فرمانده دوم قشون یونان با شنیدن این پیشنهادها گفت که اگر من بجای اسکندر بودم با کمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را میپذیرفتم و با کمال شرافتمندی، خود را از تصادف شکست مصیبت باری که ممکن است پیش بیاید، دور نگه میداشتم. اسکندر که این سخن را شنید گفت: اگر من پرمنیون بودم چنین میکردم ولی چون وی پارمنیون نبود و اسکندر بود، چنین نکرد و در جواب داریوش گفت که پیشنهادهای او معنی ندارد.

    داریوش سوم چون دانست که امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آور بی ملاحظه ای نیست، از روی کمال بی میلی، به گردآوردن سپاهی پرشمار تر از سپاه نخستین برخاست. اسکندر پس از عبور بابل به شوش رسید و سپس چنان به سرعت به جانب پرسپولیس به راه افتاد که نگهبانان خراین مملکتی، فرصت آنرا پیدا نکردند که اموال موجود را در جای امنی پنهان کنند. در اینجا اسکندر کاری کرد که در زندگی کثیفش، لکه ننگ بزرگی بر جای گذاشت و آن اینکه برای فرو نشاندن آتش هوس یکی از معشوقه های خود به نام تائیس، کاخهای پرسپولیس را آتش زد. به سپاهیان خود پروانه غرت کردن شهر را داد و به اندرز پارمنیون برای خودداری کردن از چنین کار زشتی گوش نداد.

    داریوش سوم از ولایات پارس و بالخاصه ولایات خاوری، قشونی به شمار یک میلیون نفر فراهم آورده بود که مرکب بود از پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، کاپادوکیاییان، باکتریاییان، سغدیان، آراخوسیاییان، سکاها و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و کمان مسلح نبودند، بلکه زوبین، نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند و به چرخهای ارابه هایشان، داسهایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو کند، آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را میکرد که در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع کند. اسکندر با 7000 سوار و 40000 پیاده در گوگمل با این مخلوط ناهمرنگ بی نظام برخورد و نبرد در گرفت.

    اسکندر با برتری سلاح و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف مدت یک روز شیرازه سپاه داریوش سوم را از هم بگسلد. داریوش سوم، بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ بر آمد، ولی فرماندهان وی، این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی در سراپرده اش کشتند. اسکندر از کشندگان شاه پارس هر که را بدست آورد، کشت و نعش داریوش سوم را با احترام به پرسپولیس فرستاد تا مانند شاهان هخامنش به خاک سپرده شود.

    و این پایان غم انگیزی بود بر سلطه امپراطوری هخامنشیان بر سرزمین بزرگ پارس.

    منبع:تاریخ تمدن       نویسنده: ویل دورانت

     



    محمد ::: پنج شنبه 87/4/20::: ساعت 1:21 صبح

    خشایارشاه از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود. قامت بلند و تن نیرومند داشت و بنا به مشیت شاهانه،زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود. ولی جهان هنوز مرد خوشگلی که گول نخورده باشد به خود ندیده است.

     همان گونه که مرد مغرور به نیروی خود را که اسیر پنجه زنی نشده باشد، کمتر میتوان یافت. خشایارشاه معشوقه های فراوان داشت و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شکست در سالامیس، شکستی بود که از اوضاع و احوال نتیجه میشد، چه آنچه از اسباب بزرگی داشت تنها این بود که بزرگنمایی خود را دوست داشت و چنان نبود که هنگام رو کردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به کار برخیزد. پس از بیست سال که در دسیسه های شهوانی گذراند و در ملکداری اهمال و غفلت ورزید،یکی از نزدیکان وی به نام ارتبان یا اردوان، او را کشت و جسد او را با شکوه و جلال شاهانه به خاک سپردند.

    قاتل خشایارشاه را، اردشیر اول که پس از پادشاهی خشایارشاه دوم به جای او نشست، کشت. وی را پس از چند هفته، نا برادریش، سغدیان کشت که خود، شش ماه پس از آن به دست داریوش دوم کشته شد. این داریوش با کشتن  تری تخم   و پاره پاره کردن زن و زنده به گور کردن مادر و برادران و خواهران وی، فتنه ای را فرو نشاند.

    به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به سلطنت نشست که ناچار شد در جنگ کوناکسا، با برادرش، کوروش کوچک که مدعی پادشاهی بود سخت بجنگد. این اردشیر مدت درازی سلطنت کرد و پسر خود، داروش را که قصد او کرده بود کشت و آنگاه که دریافت، پسر دیگرش، اوخوس نیز قصد جان او را دارد، از غصه دق کرد.

    اوخوس پس از بیست سال پادشاهی، بدست سردارش، باگواس ، مسموم شد. این سردار خونریز، پسری از وی را به نام ارشک به تخت نشانید و برای اثبات حسن نیت خود، نسبت به وی، برادر او را کشت. چندی بعد، ارشک و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع خود، کودومانوس را به سلطنت رسانید. این شخص، هشت سال سلطنت کرد و لقب داریوش سوم به خود داد.

    هموست که در جنگ با اسکندر، هنگامی که سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، کشته شد.در هیچ دولتی، حتی در دولتهای دموکراسی امروز، کسی را سراغ نداریم که در فرماندهی از این شخص بی کفایت تر بوده باشد

     



    محمد ::: شنبه 87/4/8::: ساعت 1:33 صبح

    آن اندازه که از افسانه ها بر می آید، کوروش از کشورگشایانی بوده است که بیش از هر کشورگشای دیگر او را دوست داشته اند و پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود. دشمنان وی از نرمی و گذشت او آگاه بودند و به همین جهت در جنگ با کوروش مانند کسی نبودند که با نیروی نومیدی میجنگد و میداند چاره ای نیست جز اینکه بکشد یا خود کشته شود.

    کوروش با یهودیان به نیکی رفتار میکرد. یکی از ارکان سیاست و حکومت وی آن بود که برای ملل و اقوام مختلفی که اجزای امپراطوری او را تشکیل میدادند به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود. این خود میرساند که بر اصل اول حکومت کردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست که دین از دولت نیرومندتر است که وی هرگز شهرها را غارت نمیکرد و معابد را ویران نمی ساخت، بلکه نسبت به خدایان ملل مغلوب به چشم احترام می نگریست و برای نگاهداری پرستشگاهها و آرامگاههای خدایان، از خود، کمک مالی نیز میکرد. حتی مردم بابل که در برابر او سختی کرده بودند، در آن هنگام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، به گرمی بر گرد او جمع شدند و مقدم او را پذیرفتند. هر وقت سرزمینی را میگشود که جهانگشای دیگری پیش از وی به آنجا نرفته بود، با کمال و تقوا، قربانیهایی به خدایان محل تقدیم میکرد. همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت و با مرحمت به تکریم همه خدایان می پرداخت .

    هنگامی که از گشودن همه سرزمینهای خاور نزدیک آسوده شد، در صدد بر آمد که ماد و پارس را از هجوم بدویانی که در آسیای میانه منزل داشتند خلاص کند و چنان به نظر میرسد که در این

    حمله های خود، تا کنار نهر سیحون در شمال و تا هندوستان در خاور پیش رفته باشد. در همین

    گیر و دارها و در آن زمان که به منتهای بزرگی خود رسیده، در جنگ با قبایل ماساگت که از قبایل گمنام ساکن در سواحل دریای خزر بودند، کشته شد .

    کوروش کبیر امپراطوری بزرگی را بدست آورد، ولی پیش از اینکه فرصت سازمان دادن به آنرا پیدا کند، اجل آن امپراطوری را از دستش بیرون آورد  .

    کارهای بزرگی که کوروش کبیر برای پارس و پارسیان انجام داده، آنقدر وی را محبوب کرده که بعد از گذشت بیش از دوهزار و پانصد سال ، هنوز از کوروش کبیر به نیکی یاد میشود و ایرانیان ، نام وی را با افتخار و غرور خاصی به زبان می آورند .

     

                                                        یادش همیشه در قلبهایتان باشد



    محمد ::: جمعه 87/3/31::: ساعت 1:17 صبح

    <      1   2   3   4   5   >>   >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 53
    بازدید دیروز: 105
    کل بازدید :799444
    تبلیغات












    >> درباره خودم <<
    تخت جمشید
    محمد
    بگذارید هرکس به آیین خویش باشد . زنان را گرامی بدارید . فرودستان را دریابید . و هرکس به زبان تبار خویش سخن گوید

    >>فهرست موضوعی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    تخت جمشید

    >>لینک دوستان<<
    لنگه کفش
    مهندسی مکانیک ( حرارت و سیالات)-محی الدین اله دادی
    هواداران بازی عصر پادشاهان ( Kings-Era.ir )
    جبهه مقاومت وبیداری اسلامی
    •°•°•دختـــــــــــرونه هـــای خاص مــــــــــــن•°•°•
    آوای قلبها...
    ###@جزین@###
    بوی سیب
    گیاهان دارویی
    یادداشتهای من
    فطرس
    بشنو از نی
    %% ***-%%-[عشاق((عکس.مطلب.شعرو...)) -%%***%%
    خاطرات کودکی و...
    روابط عمومی به زبان آدمیزاد
    مستان ِ عاشق
    دختری از سرزمین پارس
    دوست دارم
    دُرُخـــــــــــــــــــــــش
    نوری چایی_بیجار
    کلبه ی تنها
    از هر دری،سخنی!
    پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
    آوای ققنوس
    همـــ نفــــــــس

    همیشه منتظرت هستم ، ای عدل وعده داده شده...
    به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید
    زیر آسمان خدا
    دکتر علی حاجی ستوده
    ایران سرای من
    غم دنیا رو دوشمه
    همه چیز...
    چالوس و نوشهر
    سلطان عشق
    سامانتا
    عشق بی همتا
    ماهیان آکواریمی
    یادداشت های یه آسمونی
    معماری ، هنر شکل دادن به فضا
    احساس داغ
    محمدرضا جاودانی
    my love is only god
    ترفندهای کامپیوتر
    *** /// هلاک عشق \\\ ***
    داستان و راه های توحید جویان بزرگ
    دین جوان
    desperado bug
    اس ام اس سرکاری و جوک
    زندگی دفتری از خاطره هاست
    دوست دارم تو تنها ارزویم باشی
    دریای نور
    شادی(زمزمه های دلتنگی)
    چرندوپرند
    آایرانا
    سرزمین مقدس
    باغ گیلاس
    پایگاه ایران زمین
    عکسهای تخت جمشید
    سرگرمی
    فیلترشکن 4046
    چاپار سافت
    موزه منطقه ای جنوب شرق
    مرودشت شهر من
    ایران ما
    شاهنشاه هخامنشی-آرمین
    موزه بزرگ جنوب شرق
    نجوا
    کورش کبییر
    ما ایرانی هستیم
    دل نوشته های یک خسته
    هخامنشیان

    تمدنهای فراموش شده
    چنین گفت سینوهه

    گریه های شبانه
    ایرانگردی
    نیلو رایانه
    وب سایت تفریحی صد دروازه
    هخامنشیان
    دختری از سرزمین پارس
    برلیان

    >>لوگوی دوستان<<



    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<
    سفارش تبلیغ
    صبا
    X بستن تبلیغات